عاشقانه ,درخواست طلاق ,غمگین درخواست ,داستان عاشقانه

داستان عاشقانه و احساسی و غمگین درخواست طلاق

 

وقتی آن شب از شرکت به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد.

دست او را گرفتم و گفتم: «باید چیزی را به تو بگویم.» او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد.

غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

بقیه در ادامه مطلب..


سایت عاشقانه لاو سیب منبع اصلی مطلب : سایت عاشقانه لاو سیب
برچسب ها : عاشقانه ,درخواست طلاق ,غمگین درخواست ,داستان عاشقانه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : داستان عاشقانه و غمگین درخواست طلاق