عاشقانه ,داستان

داستان عاشقانه و احساسی قرار


نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید.

سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند.

کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند.

بقیه داستان در ادامه مطلب..


سایت عاشقانه لاو سیب منبع اصلی مطلب : سایت عاشقانه لاو سیب
برچسب ها : عاشقانه ,داستان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : داستان زیبا و عاشقانه قرار