عاشقانه ,داستان ,عاشقانه واقعی ,داستان عاشقانه ,داستان عاشقانه واقعی
داستان عاشقانه واقعی ایرانی تصمیم آخر
نادر داشت نفسهای آخر را می کشید،حتی دو،سه مرتبه فکر کردم واقعا مرده است،اما انگار هنوز روحش برای پرواز به آن دنیا آرامش لازم را نداشت. در نگاهش حرفی ناگفته می دیدم و می خواست با فشردن دستم چیزی را حالی ام کند.
با صدایی که بغض آلود بود رو به پزشکی که کنار تخت نادر نشسته بود کردم و نالیدم:
-دکتر یه کاری بکن،تو رو خدا نگذار بمیره!
بقیه داستان در ادامه مطلب

سایت عاشقانه لاو سیب منبع اصلی مطلب : سایت عاشقانه لاو سیب
برچسب ها : عاشقانه ,داستان ,عاشقانه واقعی ,داستان عاشقانه ,داستان عاشقانه واقعی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : داستان عاشقانه واقعی تصمیم آخر