داستان

داستان کوتاه گریه مرد غریبه

گریهحسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.

سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم،مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.

بقیه داستان در ادامه مطلب


سایت عاشقانه لاو سیب منبع اصلی مطلب : سایت عاشقانه لاو سیب
برچسب ها : داستان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : داستان گریه مرد غریبه